شمارهٔ ۳۹
جانم از باده ی لعل تو خراب افتادستدلم از آتش هجر تو کباب افتادست
گرچه خواب آیدت ای فتنه ی مستان در چشمهر که از چشم و رخت بی خور و خواب افتادست
باز مرغ دل من در گره زلف کژتهمچو کبکیست که در چنگ عقاب افتادست
ایکه بالای بلند تو بلای دل ماستدلم از چشم تو در عین عذاب افتادست
دست گیرید که در لجّه ی دریای سرشکتن من همچو خسی بر سر آب افتادست
خبر من بسر کوی خرابات بریدکه خرابی من از باده ی ناب افتادست
تا چه مرغم که مرا هر که ببیند گویدبنگر این پشّه که در جام شراب افتادست
خرّم آن صید که در قید تو گشتست اسیرحبذا دعد که در چنگ رباب افتادست
ای حریفان بشتابید که مسکین خواجوبر سر کوی خرابات خراب افتادست