شمارهٔ ۳۸
بجز از کمر ندیدم سر موئی از میانتبجز از سخن نشانی نشنیدم از دهانت
توچه معنئی که هرگز نرسیده ام بکنهتتو چه آیتی که هرگز نشنیده ام بیانت
تو کدام شاهبازی که ندانمت نشیمنچه کنم که مرغ فکرت نرسد به آشیانت
اگرم هزار جان هست فدای خاک پایتکه اگر دلت نجویم ندهد دلم بجانت
چه بود گرم بپرسش قدمی نهی ولیکنتو که ناتوان نبودی چه خبر ز ناتوانت
چو کسی نمی تواند که ببوسد آستینتبرویم و رخت هستی ببریم از آستانت
چه گلی که بلبلی را نبود مجال با توکه دمی بر آرد از دل ز نهیب باغبانت
چه شود که بینوائی که زند دم از هوایتدل خسته زنده دارد بنسیم بوستانت
بچه رو کناره گیری ز میان ما که خواجوچو کمر شدست راضی بکناری از میانت