شمارهٔ ۳۷
نشان بی نشانان بی نشانیستزبان بی زبانان بی زبانیست
دوای دردمندان دردمندیستسزای مهربانان مهربانیست
ورای پاسبانی پادشاهیستبجای پادشاهی پاسبانیست
چو جانان سرگران باشد بپایشسبک جان در نیفشاندن گرانیست
خوش آن آهوی شیرافکن که دایمتوانائی او در ناتوانیست
مگر پیروزه ی خط تو خضرستکه لعلت عین آب زندگانیست
بلی صورت بود عنوان معنینه اینصورت که سرتاسر معانیست
سحر فریاد شب خیزان درین راهتو پنداری درای کاروانیست
خط زنگاریت بر صفحه ی ماهسوادی از مثال آسمانیست
مغان زنده دلرا خوان که در دیرمراد از زندخوانی زنده خوانیست
چو خواجو آستین بر عالم افشانکه شرط رهروان دامن فشانیست