گنج

شمارهٔ ۳۶

۹ بیت
ای لبت میگون و جانم می پرستما خراب افتاده و چشم تو مست
همچو نقشت خامه ی نقاس صنعصورتی صورت نمی بندد که بست
دین و دنیا گر نباشد گو مباشچون تو هستی هرچه مقصودست هست
در سر شاخ تو ای سرو بلندکی رسد دستم بدین بالای پست
تا نگوئی کاین زمان گشتم خرابمی نبود آنگه که بودم می پرست
مست عشق آندم که برخیزد سماعیکنفس خاموش نتواند نشست
آنکه از دستش ز پا افتاده امکی بدست آید چو من رفتم ز دست
دل درو بستیم و از ما درگسستعهد نشکستیم و از ما بر شکست
باز ناید تا ابد خواجو بهوشهر که سرمست آمد از عهد الست