شمارهٔ ۳۳
آن جوهر جانست که در گوهر کانستیا می که درو خاصیت جوهر جانست
یاقوت روان در لب یاقوتی جامستیا چشم قدح چشمه ی یاقوت روانست
زین پس من و میخانه که در مذهب عشّاقخاک در خمخانه به از خانه ی خانست
در جام عقیقین فکن ای لعبت ساقیلعلی که ازو خون جگر در دل کانست
یک شربت از آن لعل مفرّح بمن آورکز فرط حرارت دل من در خفقانست
ما غافل و آن عمر گرامی شده از دستافسوس ز عمری که بغفلت گذرانست
هر کش غم آن نادره دور زمان کشتاو را چه غم از حادثه ی دور زمانست
در روی تو بیرون زنکوئی صفتی نیستکانست که دلها همه سرگشته ی آنست
خواجو سخن یار چه گوئی بر اغیارخاموش که شمع آفت جانش ز زبانست