شمارهٔ ۳۱
چو آن فتنه از خواب سر برگرفتصراحی طلب کرد و ساغر گرفت
سمن قرطه ی فستقی چاک زدچو او پرنیان در صنوبر گرفت
بنفشه ببرک سمن برشکستجهان نافه ی مشک اذفر گرفت
بر آتش فکند از خم طرّه عودنسیم صبا بوی عنبر گرفت
ببوسید لعلش لب جام رامی رواقی طعم شکّر گرفت
چو شد سرگران از شراب گراندگر نرگسش مستی از سر گرفت
چو مرغ صراحی نوا ساز کردمه چنگ زن چنگ در برگرفت
بسی اشک من طعنه بر سیم زدبی رنگ من خرده بر زر گرفت
چو خواجو چراغ دلش مرده بودبزد آه و شمع فلک در گرفت