گنج

شمارهٔ ۲۹

۱۰ بیت
کاروان خیمه بصحرا زد و محمل بگذشتسیلم از دیده روان گشت و ز منزل بگذشت
ناقه بگذشت و مرا بیدل بگذاشتای رفیقان بشتابید که محمل بگذشت
ساربان گو نفسی با من دلخسته بسازکاین زمان کار من از قطع منازل بگذشت
نتواند که بدوزد نظر از منظر دوستهر کرا در نظر آن شکل و شمایل بگذشت
سیل خونابه روان شد چو روان شد محملعجب از قافله زانگونه که بر گل بگذشت
نه من دلشده در قید تو افتادم و بسکاین قضا بر سر دیوانه و عاقل بگذشت
قیمت روز وصال تو ندانست دلمتا ازین گونه شبی بر من بیدل بگذشت
هرکه شد منکر سودای من و حسن رختعالم آمد بسر کویت و جاهل بگذشت
جان فدای تو اگر قتل منت در خور دستخنک آن کشته که در خاطر قاتل بگذشت
دوش بگذشتی و خواجو بتحسّر می گفتآه ازین عمر گرامی که بباطل بگذشت