شمارهٔ ۲۸
نفسی همدم ما باش که عالم نفسیستکان کسی نیست که هر لحظه دلش پیش کسیت
تو کجا صید من سوخته خرمن باشیکه شنیدست عقابی که شکار مگسیست
نه من دلشده دارم هوس رویت و بسهر کرا هست سری در سر او هم هوسیست
از دل ما نشود یاد تو خالی نفسیحاصل از عمر گرانمایه ی ما خود نفسیست
تو نه آنی که شوی یکنفس از چشمم دورکانک او هر نفسی بر سر آبیست خسیست
دمبدم محترز از سیل سرشکم می باشزانک هر قطره ئی از چشمه ی چشمم ارسیست
چون گرفتار توام دام دگر حاجت نیستچه روی در پی مرغی که اسیر قفسیست
بت محمول مرا خواب ندانم چون بردزانک در هر طرفش ناله و بانگ جرسیست
کمترین بنده درگاه تو گفتم خواجوستگفت گو بگذر از این در که مرا بنده یکیست