گنج

شمارهٔ ۲۶۴

۱۶ بیت
دی سیر برآمد دلم از روز جوانیجانم به لب آمد ز غم و درد نهانی
کردم گله زین چرخ سیه روی بداخترکز بهر دو قرصم به جهان چند دوانی
جان من دلسوخته را هیچ مرادیحاصل نشود تا تو به کامش نرسانی
فریاد ز دست تو که از قید حوادثیک لحظه امانم ندهی خاصه امانی
هر کاو چو قلم گاه سخن دُر بچکاندخون سیه از تیغ زبانش بچکانی
کی شاد شود خسروی از دور تو کز توبی دار به دارا نرسد تخت کیانی
سلطان فلک گرم شد و گفت که خواجوبر ملک بقا زن علم از عالم فانی
زین پیر جهاندیده ی بد روز چه خواهیبر وی ز چه شنعت کنی و دست فشانی
هر چند جهانی ز سلاطین زمانهآخر نه گدای در سلطان جهانی
در مصر معانی ید بیضا بنمائیوقتی که چو موسی نکشی سر ز شبانی
گر نایب خاقانی و خاقانی وقتیور ثانی سحبانی و حسّان زمانی
چون شمع مکش سرکه به یکدم بکشندتبا این همه گردنکشی و چرب زبانی
خاموش که تا در دهن خلق نیفتیدر ملک فصاحت چو زبان کام نرانی
زین طایفه شعرت بشعیری نخرد کسگر آب حیاتست به پاکی و روانی
با این همه یک نکته بگویم ز سر مهرهر چند که دانم که تو این شیوه ندانی
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموزتا داد خود از کهتر و مهتر بستانی