گنج

شمارهٔ ۲۶۳

۷ بیت
در باغ چون بالای تو سروی ندیدم راستیبنشین که آشوب از جهان برخاست چون برخاستی
چون عدل سلطان جهان کیخسرو خسرو نشانعالم بر وی دلستان چون گلستان آراستی
ای ساعد سیمین تو خون دل ما ریختهگر دعوی قتلم کنی داری گوا در آستی
برچینیان آشفته هندوی تو از شوریدگیدر جاودان پیوسته ابروی تو از ناراستی
روی چو مه آراستی زلف سیه پیراستیوین شخص زار زرد را از مهر چون برکاستی
در تاب می شد جان مه چون چهره می افروختیتاریک می شد چشم شب چون طرّه می پیراستی
خواجو گر از مهر رخت آتش پرستی پیشه کردچون پرده بگشودی ز رخ عذر گناهش خواستی