گنج

شمارهٔ ۲۶۲

۱۳ بیت
برو ای باد بهاری به‌دیاری که تو دانیخبری بر زمن خسته به‌یاری که تو دانی
چون گذارت به‌سر کوی دلارام من افتدخویش را در حرم افکن به‌گذاری که تو دانی
آستان بوسه ده و باش که آسان نتوان زدبوسه بر دست نگارین نگاری که تو دانی
چون در آن منزل فرخنده عنان باز کشیدیخیمه زن بر سر میدان سواری که تو دانی
و گر آهنگ شکارش بود آن‌شاه سوارانگو چو کُشتی مده از دست شکاری که تو دانی
لاله گون شد رخم از خون دل اما چه توان کردکه سیاهست دل لاله عذاری که تو دانی
عرضه ده خدمت و گو از لب جانبخش بفرمامرهمی بهر دل ریش فگاری که تو دانی
برنگیری ز دلم باری از آنروی که دانمنَبُوَد بارِ غَمِ عشقِ تو باری که تو دانی
سر موئی نتوان جست کنار از سر کویتمگر از موی میان تو کناری که تو دانی
خرّم آنروز که مستم ز در حجره در آئیوز لبت بوسه شمارم به‌شماری که تو دانی
همچو ریحان تو در تابم از آن روی که دارماز سواد خط سبز تو غباری که تو دانی
گرچه کارم بشد از دست بگو بو که برآیداز من خسته ی دلسوخته کاری که تو دانی
در قدح ریز شرابی ز لب لعل که خواجودارد از مستی یِ‌ چشم تو خماری که تو دانی