گنج

شمارهٔ ۲۶۵

۹ بیت
صبح وصل از افق مهر بر آید روزیوین شب تیره ی هجران بسر آید روزی
دود آهی که بر آید ز دل سوختگانگرد آئینه ی روی تو در آید روزی
هرکه او چون من دیوانه ز غم کوه گرفتسیلش از خون جگر بر کمر آید روزی
وانک او سینه نسازد سپر ناوک عشقتیر مژگان تواش بر جگر آید روزی
می رسانم بفلک ناله و می ترسم از آنکه دعای سحرم کارگر آید روزی
عاقبت هر که کند در رخ و چشم تو نگاههیچ شک نیست که بیخواب و خور آید روزی
هست امیدم که زیاری که نپرسد خبرمخبری سوی من بیخبر آید روزی
بفکنم پیش رخش جان و جهان راز نظرگرم آن جان جهان در نظر آید روزی
همچو خواجو بر وای بلبل و با خار بسازکه گل باغ امیدت ببر آید روزی