شمارهٔ ۲۶۰
گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردیگفت از آنروی که دل دادی و جان نسپردی
گفتمش جان ز غمت دادم و سر بنهادمگفت خوش باش که اکنون ز کفم جان بردی
گفتمش در شکرت چند بحسرت نگرمگفت در خویش نگه کن که بچشمش خردی
گفتمش چند کنم ناله و افغان از توگفت خاموش که ما را بفغان آوردی
گفتمش همنفسم ناله و آه سحرستگفت فریاد ز دست تو که بس دم سردی
گفتمش رنگ رخم گشت ز مهر تو چو کاهگفت بر من بجوی گر تو بحسرت مُردی
گفتمش در تو نظر کردم و دل بسپردمگفت آخر نه مرا دیدی و جان پروردی
گفتمش بلبل بستان جمال تو منمگفت پیداست که برگرد قفس می گردی
گفتمش کز می لعل تو چنین بی خبرمگفت خواجو خبرت هست که مستم کردی