شمارهٔ ۲۵۸
هیچ شکّر چو آن دهان دیدیهیچ تنگ شکر چنان دیدی
آن زمانت که در کنار آمدجز کمر هیچ در میان دیدی
در چمن همچو شمع مجلس ماطوطئی آتشین زبان دیدی
راستی را شمائل قد اوهیچ در سرو بوستان دیدی
دلرباتر ز زلف و عارض اوشاخ سنبل بر ارغوان دیدی
در فغانم ز دست قاتل خویشکشته را هیچ در فغان دیدی
همچو غرقاب عشق او خواجوهیچ دریای بیکران دیدی