گنج

شمارهٔ ۲۵۷

۹ بیت
ای که عنبر ز سر زلف تو دارد بوییجعدت از مشک سیه فرق ندارد مویی
آهوانند در آن غمزهٔ شیرافکن توگرچه در چشم تو ممکن نبود آهویی
دل به زلفت من دیوانه چرا می‌دادم؟!هیچ عاقل ندهد دل به چنان هندویی
مدتی گوشه گرفتم ز خدنگ‌اندازانعاقبت گشت دلم صید کمان ابرویی
عین سحر است که پیوسته پریرویان راطاق محراب بود خوابگه جادویی
دل شوریده که گم کردم و دادم بر بادمی‌برم در خم آن طرّهٔ مشکین‌بویی
بهر دفع سخن دشمن و از بیم رقیبدیده سوی دگری دارم و خاطر سویی
بلبل سوخته‌دل باز نماندی به گلیاگر آگه شدی از حسن رخ گلرویی
دل خواجو همه در زلف بتان آویزدزآن که دیوانه شد از سلسلهٔ گیسویی