گنج

شمارهٔ ۲۵۶

۹ بیت
ببار ای لعبت ساقی شرابیبساز ای مطرب مجلس ربابی
چو دور عشرت و جامست بشتابکه هر دم میکند دوران شتابی
دل پر خون من چندان نماندستکه بتوان کرد مستی را کبابی
خوشا آن صبحدم کز مطلع جامبرآید هر زمانی آفتابی
الا ای باده پیمایان سرمستبمخموری دهید آخر شرابی
گرم از تشنگی جان بر لب آیدمگر چشمم چکاند بر لب آبی
شد از باران اشک و باده ی شوقدلم ویرانی و جانم خرابی
مگر بستست جادوی تو خوابمکه شب‌ها شد که محتاجم بخوابی
چرا باید که خواجو از تو یکروزسلامی را نمی یابد جوابی