شمارهٔ ۲۵۵
کس به نیکی نبرد نام من از بدنامیزانک در شهر شدم شهره بدرد آشامی
آنچنان خوار و حقیرم که مرا دشمن و دوستچون سگ از پیش برانند بدشمن کامی
ما چنین سوخته ی باده و افسرده دلاناحتراز از می جوشیده کنند از خامی
تا دلم در گره زلف دلارام افتادبر سر آتش و آبست ز بی آرامی
عقل را بار نباشد بسرا پرده ی عشقزانک ره در حرم خاص نیابد عامی
شیرگیران باردات همه در دام آیندتا کند آهوی شیر افکن او بادامی
راستان سرو شمارندت اگر در باغیصادقان صبح شمارندت اگر بر بامی
راستی راچو تو برطرف چمن بگذشتیسرو بر جای فرو ماند ز بی اندامی
چند گوئی سخن از خال سیاهش خواجوطمع از دانه ببر زانک کنون در دامی