شمارهٔ ۲۵۱
دلا بر عالم جان زن علم زین دیر جسمانیکه جانرا انس ممکن نیست با این جن انسانی
در آن مجلس چو مستانرا ز ساغر سرگردان بینیسبک رطل گران خواه از سبک روحان روحانی
سماع انس می خواهی بیا در حلقه ی جمعیکه در پایت سرافشانند اگر دستی برافشانی
چرا باید که وامانی بملبوسی و ماکولیاگر مرد رهی بگذر ز بارانی و بورانی
سلیمانی ولی دیوان بدیوان تو بر کارندبگو تا بشکند آصف صف دیوان دیوانی
برون از جهل بوجهلی نبینم هیچ در ذاتتازین پس پیش گیر آخر مسلمانی سلمانی
بملک جم مشو غرّه که این پیران روئین تنبدستانت بدست آرند اگر خود پور دستانی
اگر رَهبان این راهی و گر رُهبان این دیریچو دیارت نمی ماند چه رُهبانی چه رَهبانی
رود هم عاقبت بر باد شادروان اقبالتاگر زیر نگین داری همه ملک سلیمانی
چو می بینی که این منزل اقامت را نمی شایدعلم بر ملک باقی زن ازین منزلگه فانی
چو خواجو بسته ئی دل در کمند زلف مهررویاناز آنرو در دلت جمعست مجموع پریشانی