گنج

شمارهٔ ۲۵

۷ بیت
خطر بادیه ی عشق تو بیش از پیشستاین چه دامست که دور از تو مرا در پیشست
ایکه درمان جگر سوختگان می سازیمرهمی بر دل ما نه که بغایت ریشست
دیده هر چند بر آتش زند آبم لیکنحدّت آتش سودای تو از حد بیشست
باده می نوشم و خون از جگرم می جوشدزانک بی لعل توام باده نوشین نیشست
عاشق اندیشه ی دوری نتواند کردندوربینی صفت عاقل دور اندیشست
گر مراد دل درویش برآری چه شودزانک سلطان بر صاحب نظران درویشست
آشنایان همه بیگانه شدند از خواجولیکن او را همه این محنت و درد از خویشست