گنج

شمارهٔ ۲۴

۷ بیت
نظری کن اگرت خاطر دوریشانستکه جمال تو ز حسن نظر ایشانست
روی ازین بنده ی بیچاره ی درویش متابزانک سلطان جهان بنده ی درویشانست
پند خویشان نکنم گوش که بی خویشتنمآشنایان غمت را چه غم از خویشانست
بده آن باده ی نوشین که ندارم سر خویشکانک از خویش کند بیخبرم خویش آنست
حاصل از عمر بجز وصل نکورویان نیستلیکن اندیشه ز تشویش بد اندیشانست
نکنم ترکش اگر زانک به تیرم بزندخنک آن صید که قربان جفا کیشانست
مرهمی بر دل خواجو که نهد زانک طبیبفارغ از درد دل خسته ی دل ریشانست