گنج

شمارهٔ ۲۴۸

۹ بیت
چه چشم مست تو با خواب می کند بازیدو چشم من همه با آب می کند بازی
چنین که غمزه شوخ تو مست و مخمورستچرا بگوشه ی محراب می کند بازی
ببین که آهوی روباه باز صیادتچگونه با دل اصحاب می کند بازی
چو خون چشم من آمد بجوش از آنرویستکه با سرشک چو عنّاب می کند بازی
ز زیر پهلوی پر خار من چه غم داردکسی که بر سر سنجاب می کند بازی
بیا که زلف رسن باز هندو آسایتشبی دراز بمهتاب می کند بازی
دلم ز بیخردی همچو طفل بازیگربدان کمند رسن تاب می کند بازی
تفرّجیست که شب باز طرّه ات همه شببنور شمع جهانتاب می کند بازی
عجب ز مردم بحرین دیده ات خواجوکه در میانه ی غرقاب می کند بازی