گنج

شمارهٔ ۲۴۷

۱۲ بیت
کامت اینست که هر لحظه ز پیشم رانیوردت اینست که بیگانه ی خویشم خوانی
پادشاهان بگناهی که کسی نقل کندبر نگیرند دل از معتقدان جانی
گر نخواهی که چراغ دل تنگم می ردآستین بر من دلسوخته چند افشانی
دل ما بردی و گوئی که خبر نیست مراپرده اکنون که دریدی ز چه می پوشانی
ابرویت بین که کشیدست کمان بر خورشیدهیچ حاجب نشنیدیم بدین پیشانی
چند خیزی که قیامت ز قیامت برخاستچه بود گر بنشینی و بلا بنشانی
هیچ پنهان نتوان دید بدان پیدائیهیچ پیدا نتوان یافت بدان پنهانی
یک سر موی تو گر زانک بصد جان عزیزهمچو یوسف بفروشند هنوز ارزانی
عار دارند اسیران تو از آزادیننگ دارند گدایان تو از سلطانی
هیچ دانی که چرا پسته چنان می خنددزانک گفتم که بدان پسته دهن می مانی
ای طبیب از سر خواجو ببراین لحظه صداعکه نه دردیست محبت که تو درمان دانی
چند گوئی که دوای دل ریشت صبرستترک درمان دلم کن که در آن درمانی