گنج

شمارهٔ ۲۳۵

۹ بیت
ای سنبله ی زلف تو خرمن زده بر ماهوی روی من از مهر تو طعنه زده بر کاه
خورشید جهانتاب تو از شب شده طالعهندوی رسن باز تو برمه زده خرگاه
افعی تو در حلقه و جادوی تو در خوابخورشید تو در عقرب و پروین تو بر ماه
صورت نتوان بست چنین موی میانیبر موی کمر بسته و مو تا بکمر گاه
ساقی بعقیق شکری می خورم خونمطرب به نوای سحری می زندم راه
در سلسله ی زلف رسن تاب تو پیچمباشد که دل خسته برون آورم از چاه
همچون دل من هست پرشیان و گرفتاردر شست سر زلف گرهگیر تو پنجاه
آئینه رخسار تو زنگار برآورداز بسکه برآمد ز دل سوختگان آه
خواجو نبرده ره بسرا پرده ی وصلتدرویش کجا خیمه زند در حرم شاه