گنج

شمارهٔ ۲۳۳

۹ بیت
زهی روی دل افروزت چراغ و چشم هر دیدهمرا صد چشمه در چشم و ترا صد دیده در دیده
نکرده در جهان کامی بجز وصلت تمنّا دلندیده بر فلک روزی چو رخسارت قمر دیده
من از آن گوی سیمینت چو چوگان گشته سرگشتهوزان چوگان مشکینت بسر چون گوی گردیده
کنار از من چه می جوئی بیابنگر که بی رویتکنارم می کند هر شب پر از خون جگر دیده
از آن مثل تو در عالم نیامد در نظر ما راکه بی روی تو بر عالم نیاندازد نظر دیده
ببوی آنک هم روزی بر آید اختر بختمز مهرم اختر افشاند همه شب تا سحر دیده
برون از اشک رخسارم نباشد وجه سیم و زرولی هرگز کجا باشد ترا بر سیم و زر دیده
گناه ار دیده کرد اول چرا تهمّت نهم بر دلوراز دل در وجود آمد چه تاوانست بر دیده
ز دست چشم خون افشان و سر بگذشت سیلابمببین آخر که خواجو را چه می‌آرد به سر دیده