شمارهٔ ۲۲۲
خویش را در کوی بیخویشی فکنتا ببینی خویشتن بی خویشتن
جرعه ئی بر خاک می خواران فشانآتشی در جان هشیاران فکن
هر کرا دادند مستی در ازلتا ابد گو خیمه بر میخانه زن
مرغ نتواند که در بندد زبانصبحدم چون غنچه بگشاید دهن
باد اگر بوی تو بر خاکم دمدهمچو گل بر تن بدرّانم کفن
از تنم جز پیرهن موجود نیستجان من جانان شد و تن پیرهن
آنچنان بد نام و رسوا گشته امکز در دیرم براند برهمن
سرّ عشق از عقل پرسیدن خطاستروح قدسی را چه داند اهرمن
جز میانش بر بدن یک موی نیستوز غم او هست یک مویم بدن
باغبان از ناله ی ما گو منالما نه امروزیم مرغ این چمن
معرفت خواجو ز پیر عشق جویتا سخن ملک تو گردد بی سخن