گنج

شمارهٔ ۲۲۱

۱۴ بیت
زبان خامه نتواند حدیث دل بیان کردنکه وصف آتش سوزان بنی مشکل توان کردن
در آن حضرت که باد صبح گردش در نمی یابددمادم قاصدی باید ز خون دل روان کردن
شبان تیره از مهرش نبینم در مه و پروینکه شرط دوستی نبود نظر در این و آن کردن
مرا ماهیت رویش چو شد روشن بدانستمکه بی وجهست تشبیهش بماه آسمان کردن
چو در لعل پریرویان طمع بی هیچ نتوان کردنباید تنگدستانرا حدیث آن دهان کردن
کمر موی میانش را چنان در حلقه آوردستکه از دقّت نمی یارم نظر در آن میان کردن
برغم دشمنان با دوست پیمان تازه خواهم کردکه ترک دوستان نتوان بقول دشمنان کردن
در آن معرض که جان بازان بکوی عشق در تازنداگر جانان دلش خواهد چه باشد ترک جان کردن
کسی کش چشم آهوئی بروباهی بدام آردخلاف عقل باشد پنجه با شیر ژیان کردن
چو از آه خدا خوانان برافتد ملک سلطاناننباید پادشاهان را ستم بر پاسبان کردن
ز باغ و بوستان چوی بوی وصل دوستان آیدخوشا با دوستان آهنگ باغ و بوستان کردن
بگوئی آخر ای یاران بدان خورشید عیارانکه چندین بر سبکباران نشاید سر گران کردن
جهان بر حسن روی تست و ارباب نظر دانندکه از ملک جهان خوشتر تماشای جهان کردن
اگر خواجو نمی خواهی که پیش ناوکت میردچرا باید ز مژگان تیر و از ابرو کمان کردن