گنج

شمارهٔ ۲۱۹

۹ بیت
ای ز سنبل بسته شادروان مشکین بر سمنراستی را چون قدت سروی ندیدم در چمن
زنگیان سودائی آن هندوان دل سیاهو آهوان نخجیر آن ترکان مست تیغ زن
رویت از زلف سیه چون روز روشن در طلوعجسمت اندر پیرهن چون جان شیرین در بدن
تا برفت از چشمم آن یاقوت گوهر پاش تومی رود آب فرات از چشم دریا بار من
بسکه بر تن پیرهن کردم قبا از درد عشقشد تنم مانند یک تار قصب در پیرهن
گر صبا بوئی ز گیسویت بترکستان بردمشک اذفر خون شود در ناف آهوی ختن
صبحدم در صحن بستان گر براندازی نقابپیش روی چون گلت بر لاله خندد نسترن
تا گرفتار سر زلف سیاهت گشته امگشته ام مانند یک مو و ندران مو صد شکن
گر نسیم سنبلت بر خاک خواجو بگذردهمچو گل بر تن ز بیخویشی بدراند کفن