شمارهٔ ۲۰۹
ای غمزه ی جادویت افسونگر بیمارانوی طرّه هندویت سر حلقه ی طرّاران
رویت بشب افروزی مهتاب سحر خیزانزلفت بدلاویزی دلبند جگر خواران
گوئیکه دو ابرویت بیمار پرستانندپیوسته دو تا مانده از حسرت بیماران
جان آن نبود کو را نبود اثر از جانانیار آن نبود کو را نبود خبر از یاران
چون دود دلم بینی اندیشه کن از اشکمچون ابر پدید آید غافل مشو از باران
تا پیر خراباتت منظور نظر سازددر دیده ی مستان کش خاک در خمّاران
جز عشق بتان نهیست در ملت مشتاقانجز کیش مغان کفرست در مذهب دینداران
یوسف که بهر موئی صد جان عزیز ارزدکی کم شو از کویش غوغای خریداران
خواهد که کند منزل بر خاک درش خواجولیکن نبود جنت مأوای گنه کاران