گنج

شمارهٔ ۲۰۶

۹ بیت
گهیکه جان رود از چشم ناتوان بیرونگمان مبر که رود مهر او ز جان بیرون
ندانم آن بت کافر نژاد یغمائیکی آمدست زاردوی ایلخان بیرون
در آن میان دل شوریده حال من گمشدکه آردم دل شوریده زان میان بیرون
نشان دل بمیان شما از آن آرمکه از میان شما نیست این نشان بیرون
سپرچه سود که در رو کشم ز تقوی و زهدکنون که تیر قضا آمد از کمان بیرون
ز بسکه آتش دل خویش از جگر پالودزبان شمع فتادست از دهان بیرون
حدیث زلف تو تا خامه بر زبان آوردفکنده است چو مار از دهن زبان بیرون
چگونه قصّه شوق تو در میان آرمکه هست آیت مشتاقی از بیان بیرون
چو در وفای تو خواجو برون رود ز جهانبرد هوای رخت با خود از جهان بیرون