گنج

شمارهٔ ۲۰۱

۹ بیت
هیچ می دانی که دیشب در غمش چون بوده اممرغ و ماهی خفته و من تا سحر نغنوده ام
بسکه آتش در جهان افکنده ام از سوز عشقآسمانی در هوا از دود دل افزوده ام
پرده از خون جگر بر روی دفتر بسته امچشمه ی خونابه از چشم قلم بگشوده ام
کاسه ی چشم از شراب راوقی پر کرده امدامن جانرا بخون چشم جام آلوده ام
آستین بر کائنات افشانده ام از بیخودیزعفران چهره در صحن سرایش سوده ام
دل بباد از بهر آن دادم که دارد بوی دوستگرچه دور از دوستان باد هوا پیموده ام
چشم بد گفتم که یا رب دور باد از طلعتشلیک چون روشن بدیدم چشم بد من بوده ام
ز آتش دل بسکه دوش آب از دو چشم خونفشاندر هوای شکّر حلوا گرش پالوده ام
تا بگوهر چشم خواجو را مرصّع کرده اممردم بحرین را در خون شنا فرموده ام