گنج

شمارهٔ ۲۰۰

۹ بیت
من ز دست دیده و دل در بلا افتاده‌امای عزیزان چون کنم چون مبتلا افتاده‌ام
هردم از چشمم چو اشک گرم‌رو راندن که چهتا چه افتادست کز چشم شما افتاده‌ام
کی بود برگ من آن نسرین‌بدن را کاین زمانهمچو بلبل در زمستان بی‌نوا افتاده‌ام
گرچه هرکو می‌خورد از پا درافتد عاقبتمن چو دور افتاده‌ام از می چرا افتاده‌ام
با کسی افتاد کارم کو ز کارم فارغستبنگرید آخر که از مستی کجا افتاده‌ام
ای که گفتی گر سر این کار داری پای داردست گیر اکنون که از دستت ز پا افتاده‌ام
آتش مهرم چو در جان شعله زد گرمی مکنگرچه ذرّه زیر بامت از هوا افتاده‌ام
می‌روی مجموع و من پیوسته همچون گیسویتاز پریشانی که هستم در قفا افتاده‌ام
قاضی ار گوید که خواجو چون درین کار اوفتادگو مکن آن کار کز حکم قضا افتاده‌ام