گنج

شمارهٔ ۱۸۸

۹ بیت
تخفیف کن از دور من این باده که مستموز غایت مستی خبرم نیست که هستم
بر بوی سر زلف تو چون عود بر آتشمی سوزم و می سازم و بادَست بدستم
در حال که من دانه‌ی خال تو بدیدمدر دام تو افتادم و از جمله بِرَستم
دیشب دل دیوانه‌ی بگسسته‌عنان رازنجیرکشان بردم و در زلف تو بستم
با چشم تو گفتم که مکن عربده‌جوییگفت از نظرم دور شو این لحظه که مستم
زان روز که رخسار چو خورشید تو دیدمچون سنبل هندوی تو خورشید پرستم
آهنگ سفر کردی و برخاست قیامتآن لحظه که بی قامت خوبت بنشستم
شاید که ز من خلق جهان دست بشویندگر در غمت از هر دو جهان دست نشستم
هرچند شکستی دل خواجو بدرستیکان عهد که با زلف تو بستم نشکستم