گنج

شمارهٔ ۱۸۹

۱۱ بیت
سلامی بجانان فرستاده امبآرام دل جان فرستاده ام
زهی شوخ چشمی که من کرده امکه جان را بجانان فرستاده ام
شکسته گیاهی من خشک مغزبگلزار رضوان فرستاده ام
تو این بی حیائی نگر کز هواسوی بحر باران فرستاده ام
مرا شرم بادا که پای ملخبنزد سلیمان فرستاده ام
بتحفه کهن زنگی مست راباردوی خاقان فرستاده ام
عصا پاره ئی از کف عاصئیبموسی عمران فرستاده ام
غباری فرو رفته از آستانبایوان کیوان فرستاده ام
ز سرچشمه پارگین قطره ی ئیسوی آب حیوان فرستاده ام
کهن خرفه ی مفلسی ژنده پوشبتشریف سلطان فرستاده ام
سخنهای خواجو ز دیوانگییکایک بدیوان فرستاده ام