گنج

شمارهٔ ۱۸۱

۹ بیت
اهل دل را خبر از عالم جان آوردیمتحفه ی جان جهان جان و جهان آوردیم
چون نمی شد ز در کعبه گشادی ما رارخت خلوت بخرابات مغان آوردیم
شمع جانرا ز قدح در لمعان افکندیممرغ دل را ز فرح در طیران آوردیم
جام را از جگر سوخته دلخون کردیمشمع را از شرر سینه بجان آوردیم
ورق نسخه ی رویت بگلستان بردیمباز مرغان چمن را بفغان آوردیم
شمه ئی از رخ و بالای بلندت گفتیمآب با روی گل و سرو روان آوردیم
چون قلم پیش همه خلق سیه روی شدیمبسکه وصف خط سبزت بزبان آوریم
هیچ زر در همیان نیست بدین سکه که مااز رخ زرد بسوی همدان آوردیم
پیش خواجو که نشانش ز عدم می دادنداز دهانت سر موئی بنشان آوردیم