گنج

شمارهٔ ۱۷۹

۹ بیت
من بار هجر می کشم و ناقه محملمبرگیر ساربان نفسی باری از دلم
طوفان آب دیده گر از این صفت رودزین پس مگر سفینه رساند به منزلم
با درد خود مرا بگذارید و بگذریدکاین دم نماند طاقت قطع منازلم
گفتم قدم برون نهم از آستان دوستاز آب دیده پای فرو رفت در گلم
هر جا که می نشینم و هر جا که می رومنقشش نمی رود نفسی از مقابلم
گر دیگری به ضربت خنجر شود قتیلمن کشته ی دو ساعد سیمین قاتلم
آن دم که خاک گردم و خاکم شود غباراز بجر عشق باد نیارد به ساحلم
هر چند عمر در سر تحصیل کرده امبیحاصلیست در غم عشق تو حاصلم
خواجو برو که قافله کوس رحیل زدای دوستان چه چاره چو من در سلاسلم