گنج

شمارهٔ ۱۷۸

۱۶ بیت
دوش می آمد نگار بر برمگفتم ای آرام جان و دلبرم
دامن افشان زین صفت مگذر ز ماگفت بگذار ای جوان تا بگذرم
گفتم امشب یک زمان تشریف دهتا بکام دل ز وصلت برخورم
گفت بی پروانه نتوان یافتنصحبتم را زانک شمع خاورم
گفتم از پروانه و خط درگذرمن نه میر ملک و شاه کشورم
یک زمان با من بدرویشی بساززانک من هم بنده ات هم چاکرم
چون غلام حلقه در گوش توامچند داری همچو حلقه بر درم
گفت آری بس جوانی مهوشیتا کنون جز راه مهرت نسپرم
راستی را سرو بالائی خوشیتا بیایم با تو جان می پرورم
گفتم از مهر جمالت گشته امآنچنان کز ذرّه پیشت کمترم
گفت آری با چنان حسن و جمالشاید ار گوئی که مهر انورم
گفتم امشب گر مسلمانی بیاگفت اگر یک لحظه آیم کافرم
گفتم ار جان بایدت استاده امگفت کو سیم و زرت تا بنگرم
گفتمش گر سیم باید شب بیاگفت خلقت بینم از لطف و کرم
گفتمش یک لحظه با پیران بسازگفت زر برکش که من زال زرم
گفتمش گر سر بر آری بنده امگفت خواجو بگذر امشب از سرم