شمارهٔ ۱۷۷
آفتابست یا ستاره ی بامکه پدید آمد از کناره ی بام
ماه در عقرب و قصب بر ماهشام بر نیمروز و چین در شام
نام خالش مبر که وحشی راطمع دانه افکند در دام
خیز تا می خوریم و بنشانیمآتش دل بآب آتش فام
باده پیش آر تا فرو شوئیمجامه ی جان بآب دیده ی جام
می جوشیده خور که حیف بودپخته در جوش و ما بدینسان خام
عاقلان سرّ عشق نشناسندکاین صفت نبود از خواص و عوام
عشق عامست و عقل خاص ولیکچکند خاص با تقلّب عام
شمع مجلس نشست خیز ندیممه فرو رفت می بیار غلام
دشمنانرا بکام دوست مخواهدوستانرا مدار دشمن کام
چون بر آری ببام پندارندکه سهیلست یا سپیده ی بام
با رخت هر که ماه می طلبدنیست در عاشقی هنوز تمام
سرو با اعتدال قامت تونا تراشیده ئیست بی اندام
نام خواجو مبر که ننگ بوداگر از عاشقان بر آید نام