شمارهٔ ۱۷۶
دل بدست غم سودای تو دادیم و شدیمچشمه ی خون از چشم گشادیم و شدیم
پشت بر دنیی و دین کرده و جان در سر دلروی در بادیه ی عشق نهادیم و شدیم
تو نشسته بمی و مطرب و مامست و خرابمدّتی بر سر کوی تو ستادیم و شدیم
چون دل خسته ی ما رفت بباد از پی دلهمره قافله ی باد فتادیم و شدیم
همچو خواجو نگرفته ز دهانت کامیبوسه برخاک سرکوی تو دادیم و شدیم