شمارهٔ ۱۷۴
عشق آن بت ساکن میخانه می گرداندمجام غمگین در پی جانانه می گرداندم
آشنائی از چه رویم دور می دارد ز خویشچون ز خویش و آشنا بیگانه می گرداندم
ترک رومیروی زنگیموی تازیگوی منهندوی آن نرگس ترکانه می گرداندم
بسکه می ترساند از زنجیر و پندم می دهدعاقل بسیار گو دیوانه می گرداندم
دانه ی خالش که بر نزدیک دام افتاده استبا چنان دامی اسیر دانه می گرداندم
آتش دل هر شبی دلخسته و پر سوختهگرد شمع روش چون پروانه می گرداندم
آرزوی گنج بین کز غایت دیوانگیروز و شب در کنج هر ویرانه می گرداندم
با خرد پیمان من بیزاری از پیمانه بودویندم از پیمان غم پیمانه می گرداندم
من بشعر افسانه بودم لیکن این ساعت بسحرنرگس افسونگرش افسانه می گرداندم
اشتیاق لعل گوهر پاش او در بحر خونهمچو خواجو از پی دُردانه می گرداندم