گنج

شمارهٔ ۱۷۳

۹ بیت
چشم پرخواب گشودی و ببستی خوابمو آتش چهره نمودی و ببردی آبم
آنچنان تشنه لعل لب سیراب توامکاب سرچشمه ی حیوان نکند سیرابم
دوش هندوی تو در روی تو روشن می گفتکه مرا بیش مسوزان که قوی در تابم
آرزو می کندم با تو شبی در مهتابکه بود زلف سیاهت شب و رخ مهتابم
من مگر چشم تو در خواب ببینم هیهاتاین خیالست من خسته مگر در خوابم
رفتم ار جان بدهم در طلبت عمر تو بادور بمانم شرف بندگیت دریابم
بوصالت که ره بادیه بر روی خسکبا وصالت نکند آرزوی سنجابم
راست چون چشم خوشت مست شوم در محرابگر بود گوشه ی ابروی کژت محرابم
همچو خاک ره اگر خوار کنی خواجو رابر نگردم ز درت تا چه رسد زین بابم