شمارهٔ ۱۷۲
مگر که صبح من امشب اسیر گشت بشاموگرنه رخ بنمودی ز چرخ آینه فام
مگر ستاره ی بام از شرف بزیر افتادوگرنه پرده برافکندی از دریچه ی بام
خروس پرده سرا امشب ازچه دم دربستاگر چنانک فروشد دم سپیده بکام
چو کام من توئی ای آفتاب گرم برآیز چرخ اگر چه یقینم که برنیاید کام
گهی پری رخم از خواب صبح برخیزدکه تیغ غمزه ی خونریز برکشد ز نیام
چرا ز قید توام روی رستگاری نیستکسی اسیر نباشد بدام کس مادام
چو دور عیش و نشاطست باده در دور آرکه روشنست که با دست گردش ایام
دمی جدا مشو از جام می که در این دورکدام یار که همدم بود برون از جام
برو غلام صنوبر قدان شو ای خواجوکه همچو سرو بآزادگی برآری نام