شمارهٔ ۱۶۵
گر گنج طلب داری از مار مترس ای دلور خرمن گل خواهی از خار مترس ای دل
چون زهد و نکو نامی بر باد هوا دادیاز طعنه ی بدگویان زنهار مترس ای دل
از رندی و بدنامی گر ننگ نمی داریاز فخر طمع برکن و ز عار مترس ای دل
گر طالب دیداری از خلد برین بگذرور نور بدست آمد از نار مترس ای دل
چون نرگس بیمارش خون می خور اگر مستیور زانک شود جانت بیمار مترس ای دل
گر همدم منصوری رو لاف انا الحق زنچون دم زنی از وحدت از دار مترس ای دل
جانرا چو فدا کردی از تن مکن اندیشهچون ترک شتر گفتی از بار مترس ای دل
قول حکما بشنو کاندم که قدح نوشیاندک خورو از مستی بسیار مترس ای دل
صدبار ترا گفتم کامروز که چون خواجواقرار نمی کردی ز انکار مترس ای دل