گنج

شمارهٔ ۱۶۴

۹ بیت
یکدم ز قال بگذر اگر واقفی ز حالکانرا که حال هست چه حاجت بود بقال
بر لوح کائنات مصور نمی شودنقشی بدین جمال و جمالی بدین کمال
آنجا که یار پرده ی عزّت بر افکندعارف کمال بیند و اهل نظر جمال
خون قدح بمذهب مستان حرام نیستکز راه شرع خون حرامی بود حلال
جانم بجام لعل تو دارد تعطّشیچون تن بجان و تشنه بسر چشمه ی زلال
آنها که دام برگذر صید می نهنداندیشه کی کنند ز مرغ شکسته بال
در هر چه هست چون بخیالت نظر کنمگر جز جمال روی تو بینم زهی خیال
در راه عشق بعد منازل حجاب نیستدوری گمان مبر که بود مانع وصال
خواجو اگر بعین حقیقت نظر کنیوصلست در جدائی و هجران در اتّصال