گنج

شمارهٔ ۱۶۳

۹ بیت
دلم مرید مراد است و دیده رهبر دلسرم فدای خیال و خیال در سر دل
کمند زلف تو را گر رسن دراز آمددر آن مپیچ که دارد گذر به چنبر دل
دلم چگونه نماید قرار در صف عشقچنین که زلف تو بشکست قلب لشکر دل
بود که ساقی لعل تو در دهد جامیمرا که خون جگر می‌خورم ز ساغر دل
دل صنوبری‌ام همچو بید می‌لرزدز بیم درد فراق تو ای صنوبر دل
تو آن خجسته همای بلند پروازیکه در هوای تو پر می‌زند کبوتر دل
دلم ربودی و تا رفتی از برابر مننرفت یک سرِ مو نقشت از برابر دل
چگونه در دل تنگم قرار گیرد صبرکه می‌زند سر زلف تو حلقه بر در دل
به ملک روی زمین کی نظر کند خواجوکسی که ملک وصالش بود مسخّر دل