شمارهٔ ۱۵۹
آورده ایم روی بسوی دیار خویشباشد که بنگریم دگر روی یار خویش
صوفی و زهد و مسجد و سجاده و نمازما و می مغانه و روی نگار خویش
چون زلف لیلی از دو جهان کردم اختیارمجنونم ار ز دست دهم اختیار خویش
کردم گذار بر سر کویش وزین سپستا خود چه بر سرم گذرد از گذار خویش
چون هیچ برقرار نمی ماند از چه رویماندست بیقراری من برقرار خویش
زانرا که هرچه دیده ام از خویش دیده امهر دم کنم ز دیده سزا در کنار خویش
در بندگی چو کار من خسته بندگیستتا زنده ام چگونه کنم ترک کار خویش
چون ما شکار آهوی شیرافکن توئیمگر می کشی بدور میفکن شکار خویش
خواجو چو کرده ئی سبق خون دل رواناز لوح کائنات فرو شو غبار خویش