شمارهٔ ۱۵۸
هر دل غمزه کان غمزه بود غمّازشهیچ شک نیست که پوشیده نماند رازش
شیر گیران جهانرا بنظر صید کنندآن دو آهوی پلنگ افکن روبه بازش
هر زمان بر من دلخسته کمین بگشاندآن دو هندوی رسن باز کمند اندازش
از برم بگذرد و خاک رهم پنداردپشّه بازیچه شمارد بحقارت بازش
بنظر کم نشود آتش مستسقی وصلتشنه اندیشه ی دریا ننشاند آزش
مطرب پرده سرا گو هم ازین پرده بسازورنه گر دم بزنم سوخته بینی سازش
بیتوام دل بتماشای گلستان نرودمرغ پر سوخته ممکن نبود پروازش
بلبل دلشده تا گل نزند خیمه بباغبر نیاید چو بر آید دم صبح آوازش
دل خواجو که اسیرست نگاهش می دارزانک مرغی که شد از دام که آرد بازش