گنج

شمارهٔ ۱۵۷

۱۱ بیت
اگر او سخن نگوید سخنست در دهانشو گر او کمر نبندد نظرست در میانش
من اگر به خنده گویم دهنش به پسته ماندمشنو که هیچ نبود به لطافت دهانش
برو ای رقیب و بر من سر دست بیش مفشانکه به آستین غبارم نرود ز آستانش
چو طبیب ما ندارد غم حال دردمندانبگذار تا بمیرم برِ چشم ناتوانش
اگر او به قصد جانم کمر جفا ببنددچه کنم که جان شیرین نکنم فدای جانش
بت عنبرین کمندم به دو حاجب کمانکشچو کمین گشود گفتم نکشد کسی کمانش
به چه وجه صورتی کاین همه باشدش معانیصفتش کنم که هستم متحیر از بیانش
به کجا روم چه گویم ز رخش نشان چه جویمکه برون ز بی‌نشانی ندهد کسی نشانش
غم دل به خامه گفتم که بیان کنم ولیکننبود مبارک آن‌کس که سیه بود زبانش
به خرد چگونه جوئی ز کمند او رهائیکه خلاص ازو میسّر نشود به عقل و دانَش
چو در اوفتد سحرگه سخن از فغان خواجودم صبح گو هوا گیر و به آسمان رسانش