شمارهٔ ۱۵۶
بفلک می رسد خروش خروسبشنو آوای مرغ و ناله ی کوس
شد خروس سحر ترنّم سازدر ده آن جام همچو چشم خروس
این تذروان نگر که در رفتارمی نمایند جلوه ی طاوس
ساقیا باده ده که در غفلتعمر بر باد می رود بفسوس
عالم آن گنده پیر بی آبستکه بر افروخت آتش کاوس
فلک آن پیر زال مکّارستکه ز دستان او زبون شد طوس
گر فریبد ترا ببوس و کنارتا توانی کنارگیر از بوس
زانک از بهر قید دامادستکه گره می کنند زلف عروس
هر که او دل بدست سلطان دادگو برو خاک پای دربان بوس
داروی این مرض که خواجو راستبرنخیزد ز دست جالینوس