گنج

شمارهٔ ۱۴۷

۹ بیت
زهی تاری زلفت مشک تاتارگل روی تو برده آب گلنار
از آن پوشم رخ از زلفت که گویندنمی باید نمودن زر بطرّار
بود بی لعل همچون ناردانتدلم پر نار و اشکم دانه ی نار
اگر ناوک نمی اندازد از چیستکمان پیوسته بر بالین بیمار
چو عین فتنه شد چشم تو چونستکه دائم خفته است و فتنه بیدار
دو چشم سیل بار و روی زردمشد این رود آور و آن زعفران زار
مرا بت قبله است و دیر مسجدمرا می زمزمست و کعبه خمّار
دل پر درد را دردست درمانتن بیمار را رنجست تیمار
چو انفاس عبیر افشان خواجوندارد نافه ئی در طبله عطّار