گنج

شمارهٔ ۱۴۸

۹ بیت
گر یار یار باشدت ای یار غم مخورگنجت چو دست می دهد از مار غم مخور
بر مقتضای قول حکیمان روزگاراندک بنوش باده و بسیار غم مخور
دستار صوفیانه و دلق مرقعتگر رهن شد بخانه ی خمّار غم مخور
کارت چو شد ز دست و تو انکار می کنیاقرار کن برندی و زانکار غم مخور
چون دوست در نظر بود از دشمنت چه غمچون گل بدست باشدت از خار غم مخور
با طلعت حبیب چه اندیشه از رقیبچون یار حاضرست ز اغیار غم مخور
گر درد دل دوا شود ایدوست شاد زیور غمگسار غم بود ای یار غم مخور
چون زر بدست نیست ز طرّار غم مدارچون سر ز دست رفت ز دستار غم مخور
خواجو مدام جرعه ی مستان عشق نوشوز اعتراض مردم هشیار غم مخور